جانم فدای رهبر- دزفول
 
لینک دوستان
لینک های روزانه
لوگوی همسنگران
طراح قالب
معببر سایبری همراه رهبر

زندگی نامه:

شهيد احمد هدايت پناه فرماندهي دلاور و مجاهدي راستين بود که در خانواده‌اي متدين و متقي متولد شده بود. بافت خانوادگي‌اش به‌شکلي بود که از همان ابتدا او در معرض نور قرآن و معرفت اسلامي قرار گرفت از رهاورد همين تعاليم حيات بخش بود که شهيد هدايت پناه با مکتب عاشورا و خط سرخ حضرت سيد الشهدا (ع) مأنوس شده و روح آزادگي را در خود تقويت نمود. او بعد از سپري نمودن تحصيلات خود با نهضت ا نقلابي امام خميني (ره) آشنا گرديد و مبارزاتي را در اين زمينه آغاز کرد. با پيروزي انقلاب اسلامي به خدمت نظام اسلامي در آمده و همزمان در دانشگاه تبريز به‌عنوان دانشجو پذيرفته شد. دوران دانشجويي شهيد هدايت پناه مقارن بود با شروع دفاع مقدس، بر اين اساس جبهه را دانشگاه مهمتري براي خود يافته و جهت تحصيل درس ايثار و شهادت به مناطق جنگي اعزام گرديد. شهيد هدايت پناه در عناوين مختلف فرماندهي به دفاع از کيان اسلام و انقلاب پرداخت و در برابر هجوم ناجوانمردانه دشمنان جانفشاني نمود. او در لشگر 7 ولي عصر (عج) و 25 کربلا خدمات قابل توجهي از خود بر جاي گذاشت و سرانجام در لشگر 32 انصارالحسين (ع) جانانه، بر شهادت آغوش گشود.

مقداد: قابل توجه شورای محترم که بعضی از آنها از نزدیک واز همرزمان برادران هدایت پناه بودند ،آیا سزا نیست نامی از سردار رشید شهرمان بر روی یکی از مکان های پایتخت مقاومت ایران دزفول قهرمان نهاده شود تا یاد وخاطره وسلوک

رفتاری ایشان برای همیشه در ذهن مردم ولایت مدار وجوانان برومند شهرمان زنده بماند و الگو شود.

 

اطاعت از پدر

حالا بگو چه کار کنم؟
سردار رشید اسلام شهید احمد هدایت پناه به همراه پدر و چهار تن از برادران خود در جبهه‌های مختلف حضور داشت و این موضوع مورد تحسین و تقدیر فرماندهان جنگ بود. البته حضور همزمان آنها در جبهه‌ها موجب می‌شد که گاهی جرو بحث‌های زیادی بین پدر و پسران از جمله احمد پیش بیاید.
از آن جمله آنکه در مرحله دوم عملیات بدر یک روز عصر که با موتور در جزیره مجنون می‌رفتم ناگهان احمد را در کنار پدرش دیدم.ایستادم. سلام کردم. احمد بعد از سلام و احوالپرسی گفت: بیا و مشکل ما را حل کن. پدر ش نیز گفت: راست می‌گوید. هر چه شما بگویید قبول می‌کنم. پرسیدم: حالا چه شده است که من باید بین شما قضاوت کنم؟ احمد پاسخ داد:من فرمانده توپخانه‌ام و حضرت امام، اطاعت از فرماندهان را واجب می‌دانند ولی پدرم، که من فرمانده او هستم از من اطاعت نمی‌کند ،چون می‌گویم نباید به خط مقدم برود ولی او نمی‌پذیرد و می‌خواهدبه خط برود. حالا بگو چه کار کنم؟
پدرش با عجله گفت:من پدر او هستم و اطاعت از پدر هم واجب است چون خدا فرموده است: که از پدر و مادر خود اطاعت کنید و با آنها مخالفت نورزید. من می‌گویم باید به خط مقدم بروم ولی او قبول نمی‌کند، حالا بگو چه کار کنم؟
من که مات و مبهوت مانده و شرمسار ایثار و فداکاری آنها شده بودم،هر دو را در آغوش گرفتم. صورت هایشان را بوسیدم و گفتم: نمی‌دانم. خودتان با هم کنار بیایید. ازآنها جدا شدم ولی می‌دانستم که هیچکدام از آن پدر و پسر از تصمیم خود عقب نشینی نمی کنند. اما بالاخره آخر شب معلوم شد که احمد اطاعت پدر کرده و مشهدی محمود را دیدم که داشت بند توپ را می کشید و گلوله ها را بر سر عراقی ها می فرستاد . سرانجام شهید احمد هدایت پناه در عملیات کربلای پنج، داغی سنگین بر دل پدر رزمنده‌اش گذاشت و بهشتی شد.

راوی: سید ناصر قاطمه باف

منبع:موسسه فرهنگی روزنامه جمهوری اسلامی ایران .

http://jomhourieslami.net/paper/?newsid=38409

اولین مجروحیت

 شهید احمد هدایت پناه را من از قبل از انقلاب می شناختم نه اینکه با او رفیق باشم یا حتی با او رفت و آمدی داشته باشم فقط او را دیده بودم بعد از انقلاب یادم نیست او را دیده باشم تا سال 60 زمانی که مرا به جبهه صالح مشطط منتقل کردند برای  اولین بار بود به آن محور می رفتیم در آن زمان من پاسدار رسمی سپاه بودم و احمد بسیجی فرمانده محور.شهید حمید عنبرسر از دوستان نزدیکم مرا خواست، تا به کمک او در آن جا باشم یک روز صبح که در جبهه قدم می زدم برای اولین بار پس از انقلاب شهید احمد را دیدم خیلی متعجب شدم وقتی به هم رسیدیم او به من سلام کرد و لبخندی زیبا به من زد من جواب سلام او را دادم در آن موقع فقط 20 سال سن داشتم و احمد 23 سال . نزد شهیدحمید عنبرسر رفتم و گفتم :احمد اینجا چکار می کند؟ او گفت: احمد از بهترین دیده بانهای ماست ،گفتم ،پس قبلا جبهه آمده است؟گفت: زیاد دیگر هیچ نگفتم.

شب شهید حمید عنبرسر گفت : فردا باید برای دیده بانی به پشت تپه کوت گاپون بروید .آنجا  پشت مواضع عراقی ها بود ،همیشه می رفتیم و با بی سیم، دیده بانی می کردیم تا بچه ها با خمپاره تجهیزات دشمن را زیر آتش بگیرند. فردا صبح زود دیدم شهید احمد به اتفاق چند تا از برادران آمدند که به کوت گاپون برویم با شهید سید محمد حسن غفاری و شهید دوستانی و ... بودند شهید احمد همه را ول کرد و نزد من آمد و با لبخندی زیبا و صدای دلنشین گفت :آناصر می آیی با هم برویم ؟من فوری به او گفتم: نه نمی دانم ،اما تعجب این بود که شهید عزیزالله ادیبی که هر روز برای نماز صبح با کلی دردسر بیدار می شد یکدفعه بلند شد و گفت: من می آیم .آنها رفتند و من ماندم پس از ساعاتی خبری از آنها نشد شهید حمیدعنبرسر گفت: تماس بگیر ،گفتم: بی سیم آنها خاموش است پس ازنیم ساعت یکدفعه دیدم بی سیم روشن شد و شهید دوستانی با صدای لرزان بدون کد گفت: ناصر مین ها ترکید به حمید بگو، وقتی به حمید گفتم ،گفت: بی سیم را بده بچه ها بیا بریم دنبال آنها . ما دو ماشین داشتیم یک تویوتا که دست من بود ویک جیپ اوراق که کلید آن  در سنگر فرماندهی بود،تابرگشتم دیدم حمید با جیپ رفته من هم با یکی از دوستان با تویوتا  بدنبال آ نها رفتم در بین راه زخمی ها را می بردند در حالیکه آنها به من سلام می کردند و به خاطر سوختگی شدید نمی توانستم آنها را بشناسم یکی از آنها را در وانتی روی برانکارد بردند و تا مرا دید نیم خیز شد و دستش را بلند کرد، او را نشناختم وقتی به محل حادثه رسیدیم ،عزیزالله ادیبی و شهید سید محمدحسن غفاری شهید شده بودند  از بچه های زخمی سوال کردم ،که فلانی با فلان مشخصه که بودکه به ما سلام میکرد؟ همه را به من گفتند وهمه را شناختم چون از شدت سوختگی شناخته نمی شدند گفتم پس آن که توی وانت روی برانکارد بود که بود ؟گفتند: احمد هدایت پناه . نشستم و بر حال خود گریستم که چرا با او نرفتم بسیار ناراحت بودم یکدفعه سوار ماشین شدم و بدنبال او رفتم در آنجا ما باید از کرخه عبور می کردیم و پلی نداشتیم با یک دو به ،که یک قایق بود و باید یکی یکی زخمی ها را رد میکردیم .این بود که تا رسیدم فوری سراغ احمد را گرفتم گفتند آنکه در وسط آب است احمد است، نا خداگاه فریاد زدم احمد احمد ،خوشبختانه صدایم را شنید و دستش را بالا برد بسیار شرمنده بودم از شهید حمید عنبرسر خواستم بگذارد با او بروم، او گفت: هیچ کس نمانده ،تو هم بروی؟ اصلا نمی شود .

بعد شنیدم او را به تهران برده اند بیمارستان طالقانی حدود 80 روز در یک شیشه قرنطینه بود و بعد از چهار ماه به دزفول برگشت در آن زمان من هم زخمی شده بودم و به دزفول منتقل شده بودم او پیش من آمد در حالیکه تمام بدنش تکه تکه بود و همه جایش وصله کاری ( شهید حمید عنبرسر به او احمد پنچری می گفت) صدای زیبایش خراب شده بود و گلویش پاره شده بود و تا آخر عمرش آن صدای زیبا را از او نشنیدم فقط همان سلام در جبهه را با آن صدا شنیدم.

شهید احمد برایم تعریف کرد که آن روز چه شد ، وی گفت: داشتیم مین های ضد نفر را خنثی می کردیم در حالیکه بیش از صد مین جلوی ما بود، وقتی شهید ادیبی خواست بنشیند زانویش روی یک مین رفت و همه منفجر شدند یکدفعه من دیدم که ده متر جلوتر آتشی روشن است در حالیکه آتش مال مین ها بود و من ده متر به عقب پرت شده بودم، همه بدنم سوخته بود خیلی تشنه بودم وقتی نیروهای امداد آمدند خواستم به آنها بگویم آب ،دیدم نمی توانم حرف بزنم با اشاره به آنها گفتم آب، وقتی آبی به من دادند، دیدم همه آب روی پیراهنم ریخت فهمیدم گلویم پاره شده و آب به معده من نمی رسد .

به او گفتم احمد خیلی درد کشیدی  خوشابه حالت گفت: نه آناصر اینها فایده ندارد ،گفتم: چرا؟ گفت: انسان باید خالص باشد آن وقت فایده دارد .

از آن موقع چنان قلب مرا تسخیر کرده بود که تا الآن همیشه جای او در قلب من است و خواهد بود.

راوی: سید ناصر قاطمه باف

خود را وقف خدمت به اسلام وکشور نموده بود......

به شهید احمد ، شهید حمید عنبرسر ،احمد پنچری می گفت :چون تمام بدن او سوراخ سوراخ بود .او کمر درد عجیبی داشت که علت آن ترکش های زیاد در بدن او بود ،او عاشق خدا بود و من عاشق او . دوست داشتم همیشه با او باشم . یاد دارم در عملیات والفجر 8 یک روز عصر به مقر ما آمد به من گفت: آناصر کاری داری ؟ گفتم چطور ؟گفت: می خواهم بروم با ارتشی ها جلسه دارم ،گفتم :راننده می خواهی ؟ فقط لبخندی به من زد که عاشق آن لبخند او بودم به کمکم گفتم: من با مشهدی احمد می روم مواظب باش، از ماشین پیاده شد و رفت روی صندلی شاگرد نشست و من پشت فرمان . لحظاتی که با او بودم جز بهترین لحظات عمر من است پس از اینکه او را به جلسه اش بردم که در راه چقدر برایم حرفهای زیبایی می زد موقع برگشتن شب شده بود و هوا کاملا تاریک من هم حق روشن کردن چراغ نداشتم پس از اینکه مقداری رفتیم گم شدیم و معلوم بود در جایی که می رویم جاده نیست چون دست اندازهای بسیار سختی داشت از طرفی آتش دشمن شـدید بود و بی اختیار پایم بر پدال گاز فشرده می شد او کمر درد عجیبی داشت او را می دیـدم، که دردست اندازهـا سـرش به سقف می خورد و محکم به صندلی برخورد می کرد نفسش حبس شده بود و فقط آرام می گفت: آناصر یواش . گفتم برادرم چرا جبهه می آیی؟ برو دکتر. ناگهان نگاهی به من کرد که ترس وجودم را گرفت، در حالیکه او بسیار درد می کشید و من جگرم برای او کباب شده بود . ساعتها زیر آتش دشمن بودیم و او بالا پایین می شد و درد می کشید و اشک در چشمهای من و شرمنده از وضع او . ای من فدای همه چیز او.

راوی: سید ناصر قاطمه باف

احمد با چهره ای خندان از سجاده ی نماز شب بلند می شد و به من سلام می کرد .............

 یاد دارم قبل از عملیات والفجر 8 او فرمانده ی من بود و معاون گردان توپخانه هنوز در پادگان کرخه بودیم بعضی از شبها که به دزفول می آمد مرا با خود به دزفول می آورد به بچه های گردان می سپرد اگر کاری داشتید تلفن کنید منزل ایشان . منزل فرمانده گردان  تلفن نداشت،تلفن منزل ما را به بچه ها می داد تا در صورت لزوم تماس بگیرند . در ایـن شبها هر وقت

به دزفول می آمدیم بدون استثنا نصف شب حدود ساعت 2 تا 5/3 تلفن زنگ می خورد و مرا بیدار می کرد و پیامی را باید درب منزل فرمانده گردان و نیز شهید احمد می بردم، اول درب منزل فرمانده گردان می رفتم رو نداشتم در بزنم بالاخره مجبور بودم، شاید نیم ساعت درب منزل بودم تا آنها را بیدار می کردم ،پدر ایشان می آمد و می گفت :تو هر شب باید ما را بیدار کنی؟ من ناگریز شرمنده می گفتم: ببخشید،به ایشان بگویید که برایشان پیام دارم بعد از دادن پیا م سراغ منزل شهید احمد می رفتم فقط با نوک انگشت به پنجره می زدم و کمی منتظر می شدم دیدم شهید احمد با چهره ای خندان از سجاده ی نماز شب بلند می شد و به من سلام می کرد .

راوی: سید ناصر قاطمه باف

مقداد:عزیزان شورا بهتر از من می دانید که شهید احمدهدایت پناه ، فردی بسیار معنوی و دارای توانمندی بالا در فرماندهی بود ،این شهید  بزرگواردرراه اندازی گردان توپخانه تخصص و مهارت بالایی داشت به طوری که در زمان دفاع مقدس موجب حیرت همه فرماندهان سپاه و ارتش شده بود.اعضای محترم شورا ، شهردار پرکار شهرمان جناب مهندس کرمی نژاد  و شورای نام گذاری معابر عمومی شهر دزفول دزفول، به پاس تکریم از مقام شامخ شهدا درسال1391در استان همدان به چهارمین یادواره شهدای گردانهای آتش لشگر ۳۲ انصارالحسین می دانید  با محوریت سردار شهید احمد هدایت پناه برگزار گردید.همچنین  میدانی در آن شهر به نام شهید احمد هدایت پناه نام گذاری شده است.واما در شهرمان دزفول؟

می دانید شهید احمدهدایت پناه در طول دفاع مقدس از بنیانگذاران توپخانه لشکرهای 7 ولیعصر (عج)خوزستان وفرماندهی آن، همچنین  فرماندهی  توپخانه لشکر32 انصارالحسین (ع) همدان و 25 کربلای مازندران بر عهده داشت.و........

آری تقاطع غیر هم سطح فتح المبین به نام سردار شهید احد هدایت پناه نام گذاری شود.

یادمان باشد زنده نگهداشتن یاد شهدا موجب پرورش جوانان متعهد و متشخص همانند شهدای هسته ای از جمله شهید احمدی روشن ، داریوش رضایی‌نژاد و شهید شهریاری و....می شود.

منبع :وبلاگ مقداد


[ یکشنبه هفتم تیر ۱۳۹۴ ] [ 22:26 ] [ منصور ممل زاده ]

درباره وبلاگ

خط ومنش ما ولايت فقيه است نه كمتر
ونــــه بــيـــشـتــر ،در صف بسـيـجـيـان
امــام خــامنــه اي مدظله ودر لشــكــر
امـــام زمـــان« عج»ديدباني در مرزهاي
مــعــنـــوي ومــادي ،تكـلــيـــف اســـت.
موضوعات
امکانات وب